علیرضا کوشکجلالی، کارگردان سرشناس تئاتر، با وجود بیماری «اماس» که او وی دانلود را خانهنشین کرده، هرگز از پا ننشسته است. او در توصیف شرایط دشوار خود، که با هجوم سرطان پروستات و عفونت مثانه همراه شده، میگوید: «سه هیولا در بدنم رژه میرفتند و شدت درد پس از پرتودرمانی به حدی بود که مرگ در برابرش بهشت برین بود. در این میان، به کار و عشق پناه بردم، به همسرم که بدون او شاید اثری از من باقی نمیماند.»
سه هیولا، یک بدن و معبد عشق
ماجرا از پاییز گذشته آغاز شد؛ زمانی که کوشکجلالی نمایش «باد زرد ونگوگ» را در تئاتر شهر تهران به روی صحنه برد. این نمایش با بازیگرانی چون فرهاد آییش و شقایق فراهانی، بازخوردهای بسیاری دریافت کرد. پس از پایان این نمایش، او برای تمرین نمایش جدیدش به آلمان سفر کرد تا «یتیمان» اثر دنیس کلی را با گروه آلمانی «آنسامبل جلالی» آغاز کند. اما در همین زمان، نشانههای بیماریهای جدیدی که عوارض اماس بودند، آشکار شدند: سرطان پروستات و عفونت مثانه. او بار دیگر تأکید میکند: «سه هیولا در بدنم رژه میرفتند و شدت درد بعد از پرتودرمانی به حدی بود که مرگ در برابرش بهشت برین بود. در فاصله بین دو درد، به کار و عشق پناه بردم، به همسرم که بدون او شاید هیچ اثری از من نبود.»
در حالی که جلالی بین درد و بیمارستان و کار در نوسان بود، ایران نیز با مصائبی روبرو شد. کوشکجلالی این همزمانی را اینگونه روایت میکند: «در سیاهترین روزهای زندگیام، این معبد عشق بود که دروازههایش را به رویم گشود تا مقاومتم در برابر دردهای بیماری، درد کشتار مردم و به خاک و خون کشیده شدن ایران و پرپر زدن دختربچههای مدارس، بیشتر شود و بتوانم حراج ایران به دست مشتی عربدهکش وطنفروش را تحمل کنم و امیدم را از دست ندهم و باز وجودم غرق شود در عطر خوش نرگس!»
شروع جنگ و آغاز ترجمه، نگارش و کارگردانی
پس از فجایع دیماه و با شروع جنگی که جلالی آن را «جنگ دیکتاتوران قلدر با ایران» مینامد، او به فعالیتهای جدیدی در حوزه تئاتر روی آورد. او یکی از دلایل اصلی این آثار را «بمباران کودکان بیگناه میناب» میداند و میگوید: «در این مدت، نمایشنامهی خودم «سوسیس با گاز خردل» را که سالها پیش به آلمانی نوشته بودم، ترجمه کردم. ترجمه «پیچ خطرناک» اثر تانکرد دورست، «شمال شرقی» اثر ولفگانگ بوخشتاینر، نمایشنامهی دیگر خودم «موزیکال بیگانگانی کوچک از جنس سیرک و فلفل» و «عشقنامهها» اثر آ. ر. گرنی نیز در فهرست کارهایم قرار گرفتند. مراحل پایانی نگارش و ویرایش نمایشنامهی «بودن یا نبودن» را هم به پایان رساندم و البته همزمان اجرای «یتیمان» را با گروه آلمانیام روی صحنه بردم.»
«پیچ خطرناک»؛ تابوتسازانی که مرگ میفروشند
نمایشنامه «پیچ خطرناک» در ظاهر ارتباط مستقیمی با مسائل روز ندارد، اما روایت و دلایل انتخاب جلالی برای ترجمه این اثر متفاوت است. او میگوید: «این نمایشنامه بهنوعی استعارهای است از ساختار سیاستهای استعماری و جنگهایی که حاکمان قلدر جهان با قدرت به راه میاندازند، زیرساختهای کشورها را نابود و هزاران نفر را قتلعام میکنند، سپس در لباس ناجی، شروع به ساختوساز کشوری میکنند که خود ویران کرده و از کشته پشته ساخته بودند. بازار کارشان رونق میگیرد و حقوقشان را هم از ذخایر ملی آن کشور تأمین میکنند. تولید بازار کار خودی با خون مردم ناخودی! ترجمه نمایش با شروع جنگ تحمیلی اسرائیل و آمریکا با ایران در ذهنم شکل گرفت. دو برادر دیدم که به ایران حمله کردند؛ تا ملتی فقط سقوط کند تا «برادران» خطابههای پرمهر بر مزار قربانیان بخوانند، برایمان تابوت بسازند و به خودمان بفروشند!»
جلالی درباره نمایشنامه ادامه میدهد: «یک جاده با منظرهای شگفتانگیز، یک پیچ بدون حفاظ و بدون تابلو، دو برادر، آنتون و رودولف، دقیقاً میدانند جاده کوهستانی با منظره زیبا که در بالای خانه ایدهآل آنها قرار دارد، چه خطرهایی در خود دارد و به همین خاطر احساس ناراحتی میکنند. برادران شاهد لذت رانندگان و سبکسری بیحدومرز آنها هستند… که اغلب درست قبل از خطرناکترین پیچ، دوباره پدال گاز را فشار میدهند، سقوط میکنند و مسافر ناکجاآباد میشوند. برادران از این تصادفات بهره میبرند؛ یکی خودروهای سقوطکرده را تعمیر میکند و میفروشد، دیگری در قبرستانی که خودش ساخته است، سخنرانیهای هنرمندانهای بر مزار قربانیان تصادف انجام میدهد و بارها به وزارت راه و ترابری نامه مینویسد تا به وضعیت ناامن جادهها توجه کند؛ جادههایی که سالهاست ناامن ماندهاند و نامهها نیز هیچ نتیجهای نداشتهاند.»
«آنها امیدوارند که با شکایتهایشان در مورد خطرات این جاده به اداره، چیزی در زندگیشان تغییر کند… تا اینکه روزی دوباره خودرویی سقوط میکند و سرنشین آن، که یک فرد معمولی نیست، زنده میماند! شخصی که جان سالم از این حادثه به در برده، معاون کل وزارت راه و ترابری است…»
«زمانی که دو برادر متوجه میشوند در صورت ساختوساز جاده و از بین رفتن خطر سقوط، آن چیزی که در زندگیشان تغییر میکند، نابود شدن درآمدهایشان است، خواسته یا ناخواسته به قانون تنازع بقا روی میآورند: اگر با درست شدن جاده، جان بسیاری از مردم نجات پیدا میکند، ولی کاسبی من از بین میرود، پس من نوعی باید به هر کاری، حتی جنایت، دست بزنم تا جاده درست نشود؛ اما در عین حال باید در چشم عوام، ناجی مردم معرفی شوم.»

«مدیرکل را میکشند. جاده و پیچ خطرناک زنده میمانند. مسافران بیشتری سقوط میکنند. کاسبی دو برادر از رونق نمیافتد.»

کوشک جلالی تأکید میکند: «بله، جادهها باید خطرناک باقی بمانند تا این دو برادر با ساختن و فروش صلیبها، تعمیر ماشینهایی که خود باعث سقوطشان شدهاند، ساختن تابوت و فروششان و برگزاری مراسم کفنودفن… در رفاه زندگی کنند.»
گروگان و گروگانگیران
کار دومی که جلالی ترجمه کرده است، نمایشنامه «محاصره شمال شرقی» اثر تورستن بوخشتاینر، نمایشنامهنویس آلمانی است.
اخبار داغ ایران اخبار ایران و جهان در زمینه هنرمندان ، حوادث ، علمی ، اقتصاد ، نظامی ، انتخابات ، سیاسی ، فرهنگی را در این سایت مشاهده کنید.