خبرآنلاین – محمد عارف معزی: انتخابات میاندورهای آمریکا در ۱۲ آبان و انتخابات پارلمانی اسرائیل در ۵ آبان، در حالی برگزار میشوند که آینده جنگ ایران و محاسبات سیاسی دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو با ابهامات جدی روبروست. اما آیا تغییر ترکیب سیاسی کنگره آمریکا یا ناکامی نتانیاهو در تشکیل دولت آینده اسرائیل میتواند به کاهش تنش و پایان جنگ منجر شود؟
بررسی این موضوع نشان میدهد که تأثیر انتخابات بر مسیر جنگ، محدودتر از آن است که بتواند بهتنهایی سیاستهای راهبردی واشنگتن و تلآویو را تغییر دهد. حتی شکست جمهوریخواهان در کنگره یا کنار رفتن نتانیاهو نیز لزوماً به معنای تغییر رویکرد دو طرف در قبال ایران نیست. از سوی دیگر، در صورت شکست مذاکرات و ازسرگیری درگیریها، احتمال تشدید تدریجی جنگ، گسترش جغرافیایی آن و افزایش فشار بر زیرساختهای حیاتی منطقه وجود دارد. در چنین شرایطی، توازن قدرت، توان بازدارندگی، منافع اقتصادی مشترک و امکان اعتمادسازی، از عوامل مؤثر بر جلوگیری از بازگشت جنگ خواهند بود؛ هرچند دستیابی به توافقی پایدار همچنان با موانع جدی مواجه است.
در همین راستا، خبرگزاری خبرآنلاین، در گفتگو با حیدرعلی مسعودی، کارشناس مسائل آمریکا و استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی به بررسی جزئیات این اتفاق پرداخته است.
در ادامه مشروح گفتگوی «خبرآنلاین» با حیدرعلی مسعودی را میخوانید؛
توافقی که ترامپ بتواند بهعنوان دستاوردی بزرگ و بیسابقه معرفی کند، توافقی نیست که ایران حاضر به پذیرش آن باشد
*** انتخابات میاندورهای آمریکا در ۱۲ آبان و انتخابات پارلمانی اسرائیل در ۵ آبان برگزار میشود؛ دو انتخاباتی که نتیجه آنها میتواند بر محاسبات سیاسی دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو تأثیر بگذارد. با توجه به هزینههای اقتصادی و سیاسی جنگ ایران برای دولت آمریکا و جایگاه امنیتی نتانیاهو در آستانه انتخابات اسرائیل، این دو انتخابات تا چه اندازه میتوانند مسیر جنگ را تغییر دهند؟

آمریکا به دنبال احیای جایگاه خود بهعنوان قدرت نظامی برتر در عرصه بینالمللی و اعمال کنترل استعماری بر منابع راهبردی کشورهاست. به نظر میرسد هرچه هنجارها و رویههای نظم بینالمللی لیبرال کمرنگتر میشوند، چهره استعماری آمریکا، بهویژه در زمینه کنترل منابع راهبردی کشورها، آشکارتر میشود. در رابطه با میزان تأثیرگذاری انتخابات بر تغییر مسیر جنگ، ابتدا باید عوامل یا بهعبارت دقیقتر، ساخت بنر تبلیغاتی سطوح تحلیل را مشخص کنیم تا بتوانیم بر اساس آنها، نقش عوامل مختلف را در آغاز جنگ یا تغییر مسیر آن برآورد و ارزیابی کنیم. در این زمینه، سه سطح تحلیل فردی، ملی و ساختاری وجود دارد که در اینجا ناظر به ایالات متحده است.
در سطح تحلیل فردی، با دونالد ترامپ مواجه هستیم که به دنبال کسب پیروزیهای مقطعی، بزرگ، پرسروصدا، پرطمطراق و بیسابقه در سیاست خارجی آمریکاست. این الگوی رفتاری در ترامپ، هم در دوره نخست ریاستجمهوری و هم در دوره دوم او مشاهده میشود. او به دنبال اقداماتی است که دیگران انجام ندادهاند یا جرئت انجام آنها را نداشتهاند؛ از جمله انتقال سفارت آمریکا از تلآویو به بیتالمقدس، بهرسمیتشناختن حاکمیت اسرائیل بر بلندیهای جولان و اقدامات جنایتکارانهای که علیه ایران انجام داد، از جمله ترور سردار سلیمانی. در دوره دوم ریاستجمهوری او نیز ورود عملی به دو جنگ علیه ایران، مؤید همین الگوی رفتاری است.
این اقدامات نشان میدهد که ترامپ در سطح فردی به دنبال انجام کارهایی است که بتواند آنها را بهعنوان دستاوردهایی بزرگ، پرسروصدا و بیسابقه معرفی کند؛ اقداماتی که دیگران جرئت انجامشان را نداشتهاند. این مسئله این احتمال را مطرح میکند که یکی از این دستاوردهای مقطعی و پرسروصدا، دستیابی به نوعی توافق باشد. چنین احتمالی وجود دارد، اما توافقی که ترامپ بتواند آن را بهعنوان دستاوردی بزرگ و بیسابقه معرفی کند و در داخل آمریکا به فروش برساند، طبیعتاً توافقی نیست که ایران حاضر به پذیرش آن باشد.
در سطح تحلیل ملی، باید به عوامل تأثیرگذار در چارچوب اصطلاحاً «دولت ژرف» یا «دیپاستیت» در آمریکا توجه کنیم و ببینیم رویکرد این مجموعه به منازعه با ایران چیست. به نظر میرسد سیاست مهار راهبردی ایران، مبنای عمل و رویکرد اصلی در این سطح باشد. این سیاست همواره از طریق مجموعهای از ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک و نیز تهدید به اقدام نظامی دنبال شده است؛ به این معنا که ترکیبی از این ابزارها در چارچوب سیاست مهار راهبردی مورد استفاده قرار گرفته است. هدف این سیاست نیز تغییر تدریجی رفتار ایران، نه تغییر نظام سیاسی کشور، و کاهش تدریجی توان ایران در تهدید آمریکا و متحدانش در منطقه، یکی دیگر از اهداف این سیاست است. بنابراین، در سطح تحلیل ملی نیز میتوان گفت که رویکرد حاکم، مهار راهبردی ایران است؛ سیاستی که از ابزارهای دیپلماتیک و اقتصادی و در عین حال، تهدید معتبر نظامی بهره میگیرد.
در سطح تحلیل ساختاری، یعنی ساختار نظام بینالملل، با دوره گذار قدرت و تغییر نظم بینالمللی مواجه هستیم. آمریکا از بسیاری از تعهدات لیبرال خود در عرصه بینالمللی عقبنشینی کرده و نقش بسیاری از نهادهای بینالمللی که در چارچوب نظم بینالمللی لیبرال شکل گرفته بودند، کاهش یافته است. همچنین شاهد بازگشت سیاست قدرتهای بزرگ یا همان «گریت پاور پالتیکس» هستیم.
در چنین شرایطی، آمریکا به دنبال احیای جایگاه خود بهعنوان قدرت نظامی برتر در عرصه بینالمللی و اعمال کنترل استعماری بر منابع راهبردی کشورهاست. به نظر میرسد هرچه هنجارها و رویههای نظم بینالمللی لیبرال کمرنگتر میشوند، چهره استعماری آمریکا، بهویژه در زمینه کنترل منابع راهبردی کشورها، آشکارتر میشود. نمونههای این رویکرد را میتوان در سیاستهای کنونی دولت ترامپ مشاهده کرد.
ترامپ فرصت مغتنمی برای پیشبرد اقدامات خصمانه خود علیه ایران تا آغاز به کار کنگره جدید خواهد داشت
در صورت شکست نتانیاهو نیز رقبای او متناسب با رویکرد خصمانه مسلط در جامعه اسرائیل نسبت به ایران حرکت خواهند کرد؛ رویکردی که بر تداوم درگیری با ایران تأکید دارد. بنابراین، آنها نیز طبیعتاً طرحهای نظامی و امنیتی خود علیه ایران را دنبال خواهند کرد. بنابراین، در سطح تحلیل ساختاری و با توجه به تحولات نظام بینالملل، با آمریکایی مواجه هستیم که در قبال ایران ریسکپذیری بالایی دارد. در شرایط گذار نظم بینالمللی و تضعیف هنجارها و رویههای نظم لیبرال، آمریکا اقدامات پرریسکتری را علیه کشورهای مختلف، از جمله ایران، دنبال میکند.
از این منظر، رویدادهایی مانند انتخابات میاندورهای آمریکا عمدتاً میتوانند بر سطح تحلیل فردی تأثیر بگذارند؛ آن هم تا حدی محدود. عوامل ملی و ساختاری نظام بینالملل همچنان به قوت خود باقی میمانند.
اخبار داغ ایران اخبار ایران و جهان در زمینه هنرمندان ، حوادث ، علمی ، اقتصاد ، نظامی ، انتخابات ، سیاسی ، فرهنگی را در این سایت مشاهده کنید.